Sunday, August 17, 2008

" When a Man gets money in his Pocket,
He begins to appreciate Peace "

***


Wednesday, August 13, 2008

Such a Turning Matter !

سلام
از موقعی که برگشتم اين اولين پستی هست که می نويسم
حرف خوب برای نوشتن زياد هست
ولی احساس می کنم هيچ کدام از آن همه حرف خوب
وقت نوشته شدنشان نيست .
يعنی مي دانيد ؟!!
در حال حاضر نمي دانم چرا اينقدر آرامش دارم ،
مثل کسی که به تازگی از اتاق عمل بيرون آمده است
و بين رويا و بيداريست و حال خوبی دارد
و نمي توانم حرفهای هيجانی بنويسم
احساس مي کنم خيلی حرفهای خوب را بايد بلعيد
و به هيچ کس نگفت
چون ممکن است کسی آن را نفهمد ، حتی سجاد
و آن وقت توی ذوقت بخورد

سلام

***

Saturday, July 26, 2008

Gone To The Gone !

تا حالا از روبروي مستجار‎* به روز كردي ؟‎!
خيلي حس خوبيه ‎!!

الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي ابن ابيطالب

***

*شكاف روي كعبه محل خروج فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير

Sunday, July 06, 2008

The Fellowship of the Ring

سه پادشاه در اقليمی بگنجند ،
اگر اقليمی بماند



***


Sunday, June 22, 2008

دو قدم مانده به شب ،
مردی را ميبينی با دست ،
دم در ايستاده !
و به ميهمانان آه تعارف می کند
بيخود زور نزن !
اگز سهمت باشد به تو هم ميدهند ،
ليک می توانی آنجا دم در منتظر بمانی ،
شايد چندين سالی !
.
.
.
آخر اينجا جشن است !

***

Monday, June 16, 2008

امروز که داشتم ميومدم سر کار ،
توی بزرگراه مینی بوسی رو ديدم که
همه با پرچمهای آبی از پنجره هاش آويزون بودن بيرون
و هوار ميکشيدن
و برای اونايی که لباس آبی تنشون بود دست تکون ميدادن
و انگار که هيچ غمی تو دنيا ديگه ندارن
و نميدونم چرا يه دفعه ياد اون کالسکه ای افتادم که
پينوکيو و دوستاشو سوار کرد
و به شهر بچه ها ميبرد
جايی که بچه ها آزادن
و فقط بازی میکنن و میخورن و میخوابن
و ...

باز آه کشيدم !

***

Friday, June 13, 2008


قله آن سنگ نشان است که ره گم نشود






***